علاوه بر سرودههایی که در رسانهها منتشر میشوند، تاکنون چند مجموعه شعر از او، از جمله “عطر گل یاس”، “شاگونه”، “سایه ابر”، “نفس خیال” و”یک دامن شفق”به دست خوانندگان رسیده است.
نقره سنتنیا در شعرهای خود از زبان احساس و تجربههای انسانی سخن میگوید و با بهرهگیری از تصاویر و مضامین آشنا، جهانی صمیمی و شاعرانه میآفریند. زادروز این شاعر فرصتی است برای یادآوری جایگاه شعر و ادبیات در پیوند فرهنگی و عاطفی میان فارسیزبانان.
به همین مناسبت، “آسیا-پلوس” فارسی سه شعر او را به خوانندگان خود تقدیم میکند.
بهشتِ وطن
تو مرد آفریدی و زن آفریدی
زَری و عقیق یمن آفریدی
خرابیی دنیا بیاراستی
چمن را به رنگ چکن آفریدی
بسی آفریدی ز مرغان خوشخوان
پَی حکمت خود، زَغن آفریدی
بهذکر است عمری دل کوه خارا
که سجاده بهرش دمن آفریدی
به وصفت زبان را چنین لعلِ گویا
ز هر گنج بالا، سخن آفریدی
به هر کس که دارد هوای بهشتت
بهشتی به دنیا – وطن آفریدی
بهم “ما” شدیم و بهپندارْ تنها
از آنرو
کهنافسانه
ای جهان، از کهنافسانه خود باخبری؟
تو کلانتر ز منی، یا که ز من خُردتری؟
گرچه در آیینهات از تو بزرگسالترم
من چه افسرده، ولیکن تو جوان در نظری!
تو که خود کارگهی و تو که خود اُستایی
عمر ما شیشه و کار تو بُوَد شیشهگری
خود تو میسازی و آنساختهات میشکنی
یک تو خود دانی و خود، از چه چنین حیلهگری!
هم تو مجنونی و هم نورفشان لیلایی
همزمان دیو تو و نیز تویی دُخت پَری
سخن از رنگ چه گویم که دورنگی و دورو
که تویی بوقلمون، هم شبی و هم سحری
صلح میخواهم و در جنگِ تو درمیمانم
جنگ را، آه ندانم زِ که میراثبری!
دوستِ جانیوُ نیست چو تو دشمن جان
هم تو جانبخشی و هم جان عزیزم بُبری!
نماز گریه
فدای آنکه به سویم همیشه میآیی
ادای آنکه به کویت هماره میآیم
اگرچه دَهر پُر از ازدحامِ تنها شد
میان این همه تن، لاعلاج تنهایم
شبیهِ هرکه نبودم، شبیهِ خود باشم
اگر حَلیم و یا سرکشی و خودرایم
تویی که آخر این راهِ تار میدانی
زِ گامهای شبانروزِ دلزدنهایم
سخن ز توست، قلم از تو است و لوح از تو
و هست نام تو سرلوحه دو دنیایم
تمام عشق تویی و وفا و مهر و سپهر
من ابر دلشدهء التهابِ غمهایم
خزان، بهار شود در نماز گریه من
قلم به نام تو گر چون بهار فرسایم
نزول توست در این حرفزار باغ روان
که شعر گل کند از شاخه تمنایم












