درویشی در فرهنگ ما تنها به معنای ترک دنیا نیست؛ رسیدن به آزادی درونی و فروتنی مطلق نیز هست. دلیر نظروف همین معنا را در هنر خود زنده کرد. او نشان داد که یک هنرمند میتواند در اوج شهرت باشد، اما خود را تنها یک “پله” بداند. برای او، صحنه جایی به خاطر نمایش خویشتن نیست؛ منبری است برای بیان نیاز به تمام هستی و وسیلهای برای پیوند قلبها. گفتاوردهای زیر بازتاب همین روحیه درویشانه اوست.
درباره شخصیت: آفتاب آمد دلیل آفتاب!
“وقتی در کودکی از من میپرسیدند که میخواهم چهکاره شوم، نمیدانستم چه جوابی بدهم. به دنیا آمدم و حالا باید زندگی کنم. دلم میخواست دوستانی داشته باشم که همفکر باشیم و با هم خوش بگذرانیم. پس چه فرقی میکند به چه کاری مشغول باشیم؟ حرفه من، بودنِ من است؛ همان کسی که هستم”.
“زندگی هر چیزی را که لازم دارم، در زمان خودش در اختیارم میگذارد. هیچ چیز ندارم، اما به هیچ چیز هم نیاز ندارم. دوستان زیادی دارم و دقیقاً آنها ثروت من هستند”.
موسیقی: نه کار، بلکه زندگی!
“من موسیقی را بدون چشم، بدون گوش و تنها با حس لمس آموختم”.
“موسیقی برای من کار نیست؛ زندگی است، استراحت است. چرا باید برای کاری که از انجامش لذت میبرم، جایزه بگیرم؟ من این کار را انجام میدهم چون بدون آن نمیتوانم زندگی کنم. همین که مشغول موسیقی هستم، خودش جایزه است”.
“میخواهم مردم من موسیقی را بیشتر دوست داشته باشند. من در این مسیر فقط یک پله هستم؛ تنها یک قدم، تا اینکه دست دیگران را بگیرم. خودم نیز همیشه در جستوجو هستم. هدف و آرمان دیگری ندارم؛ فقط راه، راه، راه”.
“برای یک انسان خلاق، مفهوم سال وجود ندارد؛ یعنی کار هنری از ماه ژانویه آغاز نمیشود و در دسامبر به پایان نمیرسد. هنرمند هر سال با تحولات تازهای روبهرو میشود؛ در حالی که این رویدادها در اصل تکرار اتفاقهای گذشتهاند”.
“وقتی هنرمند میخواهد موفقیت خود را دقیقاً تکرار کند، باید بداند که همان لحظه، زمان افول خلاقیت او فرا رسیده است”.
“موسیقی مردمی تاجیکستان بسیار رنگارنگ و غنی است و طی قرنهای متمادی شکل گرفته است. وقتی میخواهید ژانرهای جدیدی را وارد هنر خود کنید، باید این کار را بسیار محتاطانه و با در نظر گرفتن ویژگیهای فرهنگی ملت انجام دهید”.
“وقتی میخواهیم موسیقی را آموزش بدهیم… من معتقد بودم که آموختن موسیقی محال است، مگر اینکه عشق به موسیقی شما را به جایی برساند. وقتی موسیقی را به هدف تمام زندگی خود تبدیل کنید، آنگاه ضربان آن را در بدن خود احساس خواهید کرد”.
“خوشبختی آهنگساز در این است که نمیتوان آثارش را از او گرفت. اگر مجسمهساز را از مجسمهاش و کارگردان را از فیلمش محروم کنند، برتری آهنگساز این است که موسیقی او همیشه با خودش میماند”.
فلسفه «هیچ» و راه خوشبختی
“چند سال پیش در شرایطی از ناامیدی شدید قرار داشتم، چون هیچ کاری از دستم برنیامد: نتوانستم آنگونه که میخواستم آواز بخوانم؛ موسیقیای را که آرزو داشتم خلق نکردم و ابرمرد هم نشدم. نشستم و در یک لحظه همه اینها را رها کردم و اقرار شدم: “بله، نتوانستم!”. شکست خودم را پذیرفتم. وقتی دیگر هیچ چیز باقی نماند، فهمیدم که خودِ همان “هیچ” هستم. میتوانم باشم، بدون اینکه نیازیمند “کسی بودن” باشم. و اکنون خوشبختم! ”.

“تمام زندگی من، با همه فراز و نشیبهایش، یک درس است. زمان مرا آنگونه ساخته که اکنون میبینید و بدون سختیها و نگرانیها، احساس کردن این زندگی و این جهان ممکن نبود”.
“دوست دارم آدمهایی را ببینم که پیش از هر چیز با خودشان در صلحاند؛ کسانی که متناسب با طبیعت خود رشد میکنند و تلاش نمیکنند وابسته به نگاه دیگران یا شرایط باشند. برای کسانی که اندیشه مستقل دارند، احترام قائلم. این آدمها همیشه در جستوجو هستند و راهشان هیچگاه به پایان نمیرسد”.
“برای اینکه بخشی از “کل” باشی، هیچ چیز لازم نیست. فقط باید هماهنگ نفس کشید و ریتم مشترک را به وجود آورد. نفس همان چیزی است که همه را متحد میکند: هم خوب و هم بد، هم ثروتمند و هم فقیر، هم کسانی را که به خدا باور دارند و هم کسانی را که باور ندارند ”.
“رسالت من نزدیک کردن انسانهای بسیاری به یکدیگر است، نه دامن زدن به بحث و جدل پیرامون نام خودم. موسیقی برای همه موجودات زنده، صلح و سازندگی به ارمغان میآورد. من از زمان تولدم خوشبختم و از اینکه همه مردم به من محبت دارند، خوشحالم”.
دوری از عنوان و شهرت
“میگویم موسیقی برای من کار نیست؛ زندگی، عشق و استراحت من است. چرا باید برای کاری که از انجامش لذت میبرم، پاداشم بدهند؟ این درست مثل آن است که برای نفس کشیدن به من جایزه بدهند”.
“برای من بیعنوان بودن بهتر است”.
“اگر لازم باشد برای اینکه مایه افتخار یا ستاره مردم خودم باشم، تا دیگران درباره این ملت بیشتر بدانند و آن را دوست داشته باشند، با کمال میل و بدون هیچ چشمداشتی هر کاری خواهم کرد”.
“وقتی ۱۵ یا ۱۶ ساله بودم، با خودم گفته بودم که انسان نباید بعد از ۵۰ سالگی روی صحنه نرود، بهخصوص در حوزه موسیقی جوانان. صحنه بزرگ برای جوانهاست. کار ما سالنهای کوچک برای ۱۰۰ نفر، ۵۰ یا ۶۰ نفر است”.
“اکنون وظیفه خودم را در گفتوگو و پیشنهاد برخی آهنگها میبینم؛ آهنگهایی که با حالوهوای سالنهای بزرگ چندان سازگار نیستند”.
پیوند نسلها و احترام به گذشتگان
“در واقع میخواستم چهرههای گذشتگانمان را دوباره زنده کنم. رودکی یک تندیس سنگی نیست؛ انسانی زنده است که در میان ما راه میرود. او هم مانند هر یک از ما ویژگیهای صمیمی و ساده خود را داشت، مشکلات و دردهای معمول انسانی را تجربه میکرد و در دل آرزوهای شیرین میپروراند”.
“مردم ما از زمانهای قدیم هم شاعر بودهاند و هم مطرب. رودکی سمرقندی و میرزا عبدالقادر بیدل نمونههای این پیوند هستند. تنها آن مطربان و خوانندگانی که ذوقی والا دارند و میتوانند نیازهای مخاطبان را بهطور کامل برآورده کنند، به رسمیت شناخته میشوند و احترام مییابند و در تاریخ فرهنگ ما همچون باربد جاودانه خواهند ماند. جوانان نباید فراموش کنند که تنها خوانندهای ماهر و برجسته، سختکوش و نوآور شایسته احترام و حرمت است”.
“میخواستم مهرُبان، پسرم فقط پیرو پدر نباشد، بلکه مسیر و سبک خاص خودش را در موسیقی جستوجو کند و بیابد”.
“هر خوانندهای باید مسیر خودش را داشته باشد. پیروی خوب است، اما تقلید کردن مانند طوطی بد است و این دسته از هنرمندان خیلی زود از صحنه کنار میروند و فراموش میشوند”.

درباره وطن و دوستان
“اگر میخواستم، سالها پیش مهاجرت میکردم؛ چون همیشه این امکان را داشتهام و دارم. من در سرزمین خودم هستم و این نه به آن دلیل است که آنجا خوب است یا بد. من اینجا هستم، چون دوست دارم اینجا باشم”.
“در غربت تجربههای زیادی به دست آوردم و بیشتر دلتنگ وطن شدم. در تاجیکستان زمان با سرعتی کاملاً متفاوت حرکت میکند…”
“هیچکس هرگز نمیتواند به من ثابت کند که اینجا همه چیز بد است. برای من، “دوشنبه” امروز بهترین شهر روی زمین است”.
“زادگاهم “پامیر” بهعنوان بام جهان شناخته میشود. هر وقت در کودکی به قلههای بلند میرفتم، به چهار سو چشم میدوختم و در جستوجوی سمرقند بودم تا آن را ببینم. زیرا سمرقندِ قند و بخارای شریف، مرکز تمدن نهفقط شرق، بلکه سراسر جهان است”.
“برای اهل هنر و خلاقیت در اصل هیچ مرزی وجود ندارد، هرچند آنها نیز مجبورند گذرنامه، روادید و مجوز داشته باشند. این، یادگاری بزرگ از دوران سختی است که مردم کشورهای اتحاد شوروی سابق از سر گذراندند؛ دورانی که در سرزمین برادران خود “خارجی” نامیده شدند”.
“من با ملیگرایی، منطقهگرایی و تحقیر یکدیگر مخالفم”.
“عجیب این است که بسیاری از مردم جهان، حتی اگر زبان ما را ندانند، با ترانه “چکچک باران” همصدا میشوند و همراه من میخوانند”.

در یاد همسفران
درباره پدرش، مهرُبان نظروف، وزیر پیشین فرهنگ تاجیکستان:
“پدرم همه کارهایش را از روی عشق انجام میداد و قلبی پاک و بیآلایش داشت. از هر کسی که امروز او را در قلب خود جای داده است، صمیمانه سپاسگزارم”.
درباره مبارکشاه میرزاشاهاف، خواننده جوانمرگ:
“صدای مبارکشاه میرزاشاهاف با صمیمیت و پاکی خود درد دلها را درمان میکند. او با جان شیرینش میخواند و میلیونها شنونده را برای همیشه شیفته خود کرده است. بسیار سپاسگزارم از تو، بلبل عزیز ما، که احساس زیبایی و شیفتگی را به ما هدیه کردی. امروز دیگر در کنار ما نیستی، اما چیزی هست که همیشه طنین خواهد انداخت: صدای زیبا و تکرارنشدنی تو”.
خلاصه راه یک درویش
“میخواهم ترانههایم همچون ترانههای مردمی پذیرفته شوند و خودم در میان آنها محو شوم. نمیخواهم خیابانها به نام من باشند یا برایم مجسمه بسازند. بگذار تنها نقش و نشانه من، بهعنوان حاصل زحمتهایم، در قلب مردم زنده بماند”.












